بسمۀ تعالی

*******

تو ای باد خزان انصاف می دار

***********************

تو ای باد خزان انصاف می دار تو باران بر سرم آرام می بار

تو ای سرما تو ای برف زمستان امانم دار تا فصل بهاران

منم آن تک درخت، اندر بیابان ترحّم بر منی، تن را ملرزان

مَکَن از ریشه این بیخ و بُنم را تو مشکن دست و پا و این تنم را

مرا قولی است و گر آرام گیرید کنم جبران به هر قول و قرارید

کَنَم پوست تنم، پوستی دگر رو طلائی رنگ گردم من به هر سو

که سختی را به ساق وشاخه دارم به هر آرام باد، رسّاخه دارم

بخوابم امن و آرام در زمستان مهیّا می شوم اندر بهاران

جوانه می زنم بر ساق و شاخم به یارایم که کس آید سراغم

شکوفه، رنگ سرخ آید به همراه چه زیبا می نمایم دشت و صحرا

شوم میوه فراوان زیر و بالا به رنگ سبز و سرخی در هوا را

اگر دارد گذر کس در کنارم که هر انسان را من جان نثارم

دهم من میوه هایم را به ارزان که باشد شیرۀ جانم به جانان

مراهست سایه ای ملموس وراحت که هر کس زیر آن در استراحت

نسیم از باد می سازم، تن آرا به زیر سایه ام گل های زیبا

تو را بادا هوایش در بهاران به بوئی بوده باشد سهل و آسان

چه پاییزی رسد در آن شتابان چه شهدی، میوه هادارد زمستان

به اطرافم به روید ریشه ها چند جوانه سر زند، سویی شود بند

به تابستان دیگر هر درختی چو جنگل می شود در نیکبختی

تو سابع این چنینی پُر ثمر باش که هر اندیشه ای را پُر شرر باش

به هر قولی قراری متّکی باش به فرجامت خدا را منتهی باش

**********************************************

روز شنبه به تاریخ بیست و هشتم آبانماه 1401

//**************************//