بسمۀ تعالی

**********

آخرین چهارشنبه سوری قرن چهاردهم شمسی

در مذمّت اهریمن( شطان)

*********************

آتش زدم به خرمن،  به  هر بدِ  اهریمن

بر هر چه خصم مکّار، از کوچه و از بازار

از  اوّلی  تا  آخر،  یکبار  نه  بل   مکرّر

سوختند هرچه بدها،خاکسترش به هرجا

دودش به سوی دشمن،کورند ازآن مرد وزن

سرخی گرفتم از نار،  دشمن  شده  گرفتار

زردیّ ِ من  بر او  باد، هر بزم  ما است آباد

--------------------------------------------------

در مذمّت حسود کینه توز

********************

حسود هرگز نیاسود، حسود است، نیست و نابود

حسد  ورزد  به  هر چیز،  کند  بر هر  بدی خیز

بخالت  دارد  هر  جا،  کسالت  دارد امّا

مداوائی  ندارد،  چو  انباری  به  هر  بد

عجب بوده در امشب،فراوان ورد بر لب

بسوزم ریشه اش را،ز آتش بیشه اش را

نبیند  خیر  هرگز،  بگیرد  از  جگر  جز

نگیرد  هرگز  آرام،  فراوان  گیرد  آلام

به هر دردیّ و هر رنح،نگیرد هرگزی گنج

دلش پر شور و شر باد،که دائم پر ضرر باد

نباشدیک شبی خوش،همه روز است ناخوش

نبیند  راحتی  را،  کسالت  غایتی  را

مشوّش باشد هر آن، منقّش باد اینسان

ندارم طاقتش را، نه  بر یک ساعتش را

نبینم چهره اش را،ولو یک لحظه اش را

خدا دارد مرا دور، گَرَم بوده است میسور

از او باشم فراری،  ندارد  دل  قراری

گریزانم  من از او، هراسانم  من از او

چه دارد خلق و خوئی، چه دارد آرزوئی

نخواهد  او کسی  را،  نشانه زاو بسی را

تو تلخی گر بیائی،  نیا  که  بی  حیائی

ز تو نیشی به من باد،به دور از تو من آزاد

نگویم من دگرهیچ،که او پیچ است درپیچ

تو سابع گیر پندی،به دور از او تو قندی

*****************************

شب چهار شنبه سوری 24/12/1400

***************************